تبليغاتX
قصه انتظار

قصه انتظار

چرا تو را انتظار نکشم که کلید درهای گشایشی

سلام دوستان دارم از بلاگفا میرم !

خوشحال می شم بیاین خونه جدیدم حاضر بزنین لینک بشین!

راستی یادتون نره لینکمو تغییر بدین!

منتظرتون هستم...

خونه ی جدید تو بلاگ اسکای ----->> قصه انتظار

http://qeseentezar.blogsky.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 2:40 PM  توسط الهه  | 

سلام

دوستان دوباره بعضی لینک ها پاک شده خبرم کنید اگه نبودین!!دیگه باید کم کم از این بلاگفا رفت!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 11:58 AM  توسط الهه  | 

منو ببخشین نمی تونم فعلا آپ هامو اطلاع بدم!

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را. و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.

ok2a_88867.jpg

جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشایدپرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

عرفان نظرآهاري

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 0:18 AM  توسط الهه  | 

زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه هاي از دلش سر در مي آورد و نه پرندهاي روي شانه هايش آواز مي خواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود.
خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به
درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت:

به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ و پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا ميخواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟ تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو، فاصلهاي تلخ
و سرد است که نامش زمستان است. فاصلهاي که در آن بايد خلوت و تأمل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني را.

و تو پذيرفتي. اما حال وقت آن است که از زمستان خود به درآيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازهات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است پس ايمان بياور، اي زمين عزيز! و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.

از سر خط نام ايمان تازه زمين، بهار بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 3:17 PM  توسط الهه  | 

سلام

امروز یکی از بهترین دوستام پدرشو از دست داد. خدا رحمتشون کنه.

براشون یه صلوات هدیه کنید .                                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 9:33 PM  توسط الهه  | 

یا اباصالح دلم را عشق تو کرده هوایی        می کنی در آسمان قلب مجنونم خدایی!
ارباب دلم
           مهتاب دلم
                           عکس روی تو
                                             در قاب دلم
                                                            یا مولا یا اباصالح....
دانلود کنید!                                                                                    

+ نوشته شده در  شنبه 14 اسفند1389ساعت 11:49 PM  توسط الهه  | 

سلام بر چشمهای منتظر

دوستان خوبم آیا دوست دارید در ركاب آقا امام زمان خدمت كنید؟؟؟؟؟؟  اگه دوست داری پس عجله كن

مدارك لازم جهت ثبت نام

یه دل شكسته خه بعضی اوقات دل ادم از خودش میشكنه از گناههایی كه كرده ، از فراموشی مسائل مهم)

یه دعای عهد از سر اخلاص (اگه تا به حال نخوندی سریعتر بخون تا از لشكر جا نموندی)

دوتا چشم منتظر كه هر جمعه با نیومدن اقا غصه دار بوده

فرصت ثبت نام :

هر چه سریعتر بهتر

مكان ثبت نام :

هر جا كه دل طلب كرد

اگه مداركت كامل نیست غصه نخور بگو كدوم رو كم داری تا خود اقا كمكت كنه (اگه دوست داشتی برای ما هم بنویس شاید تونستیم كمكی بكنیم)

اهای منتظرها یادتون نره یه

اللهم عجل لولیك الفرج از ته دل بگید و شروع كنید

می خوایم تعداد حداقل

313 نفر بشه یاعلی ثبت نام از همین امروز شروع شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 9:53 PM  توسط الهه  | 

سلام دوستان امیدوارم خوب باشید با خودم فکر کردم دیدم چه جالب میشه هر کس که یک بیت به نظرش میرسه

که احوالش رو میگه بنویسه و دوستان دیگه هم استفاده کنند موفق وسربلند باشید .

از خودم شروع میکنم :

سعی کردم که بدهکار نباشم به کسی     داد از دست محبت که بدهکارم کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 7:58 PM  توسط الهه  | 

سلام

امسال نه ربیع می خوایم همه بچه های وبلاگ نویس رو دور هم جمع کنیم. 

البته بین اونهایی که قابلمون می دونند و تشریف میارند همونجا توی سالن قرعه کشی می کنیم و به یک نفر سفر عتبات رو هدیه میدیم. خیلی وقته دلت تنگه واسه کربلا. آره؟ خب شاید اسم شما توی قرعه کشی دربیاد! 

ببین دلم میخواد حتما ببینمت.

یکشنبه 24 بهمن همزمان با نهم ربیع الاول آغاز ولایت آقا امام زمان علیه السلام

تهران فرهنگسرای بهمن

از ساعت 3 تا 6 عصر منتظرت هستم.



راستی ربیع مبارک رفیق

+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 12:18 PM  توسط الهه  | 

امام رضا (علیه السلام):

هر یك از دوستان من كه عارفانه به دیدار من آید، من خود در روز رستاخیز از او شفاعت كنم.

 

 

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند   

(قیصر امین‏پور)

هر چی می خوای به امام رضا بگی بسم الله...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 8:44 PM  توسط الهه  |